در لیست دوستانی آقای عاقل – داستان کوتاه از: مصطفی رنجبر

حقیقت تنها ساخته و پرداخته ذهن من است، در حالیکه آن وجود ذاتی ندارد، من باور میکنم زیرا فکر می کنم چیزی است در حالیکه غیر از انچه که لمس می شد چیزی غیر وجود ندارد.
درهمین فکر، در فکر بودن در ذهن خود، در فکر زندگی و زندگانی، در حالیکه به درستی احساس می کنم برای میلیون ها و میلیارد موجودات دو پاه مانندیخودم، من وجود ندارم و هیچ زنده نیستم، من خود زندگی را ساخته ام  و با خود ساخته ها رنج می برم، درد می کشم، شادمانی می کنم و لذت می برم.
روز ها در فکر ام، مثل دوست خود ، اقایی عاقل که نه اینکه کتاب را بخواند و بلکه کتاب را می خورد و انهم با عجله و تشویش، با امید و اروزی دانستن حقیقتی، در حالیکه اگر او به حقیقت همان گونه که بی اندشید همان طور آن را بسازد وحقیقت به همان ترتیب شگل و شمایل را به خود می گیرد.
اشنایی من با اقایی عاقل به صورتی اتفاقی بود، و من این اشنایی را و طوری اشناه شدن را برای شما دوستان می نوسم، هر چند چرندی پیش نیست: ولی ایا در دنیاه غیر از چرند و پرند چیزهای دیگر را میتوان یافت و یا درک کرد؟
اقایی عاقل در ظاهر انسان ساده و فروتن به نظر می رسد ولی این سادگی و فروتنی به معنی اساسی و صادق آن نیست بلکه یک نوع لفافه نازک است که او با غرور و حشمت و احمقات در آن پنهان شده، مثل هر کس دیگر همه انسان ها حالا خود را در خود پنهان می کنند وبعد از زمانی وقت که می خواهند با خود راست باشند، متوجه می شوند که در من خود نا اشناه اند، در حالیکه زندگی تنها یک معنی و دارد : نفس کشیدن، خوردن، خوابیدن،
و یک هدف دانستن وبه آن عمل کردن است، تجمل نه تنها در پوستی جلادار مادی است بلکه در جلایی زیور معنوی هم نیست، و داشتن این هر دو برتری بر دیگران نیست،و خواری هم نسبت به دیگران.
اقایی عاقل، عینگ عقل را نه اینکه به چشم داشته باشد بلکه او از آن نقاب ساخته است و در پشت همان نقابی شیشه دنیاه را می بیند و به خود می بالد.
بلی اشناه ما: اتقافی بود مثل هر چیز که در دنیاه است اتفاقی است و اشنایی ما هم از این قاعده استثناه نیست و نمی تواند باشد، من او را در کنارساختمان بلند و سفید رنگ دیدم و بعد ها دانستم که این کتاب خانه بزرگ شهر است، او همان طور چهره گرد و خاک گرفته با لباس ساده ایستاده شده بود و دود می کرد و از قضا و قدر من هم میخواستم سیگرت بکشم و لاتری با خود نداشتم و این نداشتن و خواستن من در حقیقت اساس اشناه ما شد.
در اشناه اول او مثل هر عاقل دیگر از من سوالی نمود: مثلا ایا من کتاب می خوانم و یا نه؟
چی فکر می کنم در باره داستان پدران و پسران ؟
من تنها می خواستم سیگرت بکشم و هیچ نیاز و علاقه هم ندارم که در باره دست نوشت ها دیگران قضاوت کنم، دوم من کی؟ و چی کار؟ پدران و پسران داستانی جالب است، جالب ات اش در این است که من چطور داستان را خوانده و دانسته ام، و اگر خوانده باشم و هیچ نه دانسته باشم! و اگر هم دانسته باشم، من تنها کلمه ها را و معنی آن و نام ونشانی اجسام را می دانم!
اما به هیچ صورت من نویسنده کتاب پدران و پسران شده نمی توانم، و همین نه توانستن من هم دلیلی بر آن است که من نمی توانم داستان را انچه که نوسینده میخواسته بگوید بیفهمیم.
خوب باید جواب داد، وقت که انسان قرض از دیگر می گرد باید منت هم بکشد!
شاید چیز ها برایش گفتم و همین چیز ها پوچ او را تشویق نمود برای سوال کردن زیاد. مثلا ایا من داستان تهوع را خوانده ام، چی فکر می کنم در باره سارتر؟
در همان زمان سیگرت من تمام شد و من با او با تکان سر خدا حافظی کردم ولی او از آن زمان تا به حالا هر وقت که مرا می بیند، در باره کسی سوال می کند.
و مرا در لیست دوستان خود اضافه کرده است..

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 25
  • ثور
  • 1405
  • 15
  • May
  • 2026
  • 28
  • ذو القعدة
  • 1447

عضویت در کانون