ارزش خود را از دست نداده بود بلکه حقیر و پست شده بود, با سوء قصد دیگران کهنه, پست و متحجر جلوه داده شده بود. فرهنگ همان فرهنگ باستانی و اصیل قبلی بود ولی کهنه و پست فقط جلوه داده شده بود. در همین راستا جشن باستانی , قدیمی و ملی را تدارک دیده بودند.
زیراکه در تعریف یک مجموعه انسانی همین سنتها و ارزشهای اصیل باستانی رل و نقش اساسی دارد. از ابتدا روشن و معلوم بود اینکه این مراسم مربوط به خودشان بود. اینکه این مراسم را خودشان از ابتدا تا انتها برنامه ریزی کرده , تدارک دیده و در نهایت اجرا میکردند. این باور که میتواننند مستقل باشند. این باور که میتوانند خودشان متکی بر خوشان باشند, خودشان به تمام معنا برنامه ریز, بدارک بیننده و اجراگر حتی در تمام زمینه ها باشند از ابتدای راه تلالو و موضوعیت پیدا کرده بودو در تمام این مدت تایید و تاکید میشد. آنهایی که سالیان سال براثر تقدیر روزگار از نظر تقسیمات جغرافیایی در داخل محدوده ای بعنوان یک کل تعریف شده بودند. که از آن هنگام موجودیت آنها در پیوند با دیگران و در راستای اهداف و خواسته های دیگران و بعنوان بدنه و پیکره از یک کل نا متجانس تعریف شده بودند.
اصلا چرا اینقدر خوش بین باشیم و خوش بینانه قضاوت کنیم. در طول تاریخ اخیرگذشته بعنوان جزء ناچیزی از این کل نا متجانس هم تعریف نشده بودند. بلکه در تمام طول تاریخ تیره اخیرگذشته شان با نهایت سعی شده بود که موجودیت آنها انکار شود و در پی این واقعه ی تلخ بسی ظلمها که روا نشده بود و بسی خونها که به ناحق ریخته نشده بود. بس است دیگر بس بود.
اما در این بین کسی پیدا شده بود که برایش این تعریف نا صحیح سخت و غیر باورمینمود. او باور داشت که این حقیقت نیست و حقیقت چیز دیگری است. او برخاسته بود و با القاء کردن این باور به دیگران, دیگران را هم بیدار کرده بود و تمام سعی آنها در این بود که این خود نادرست تعریف شده توسط دیگران را اینبار خودشان از نو با خواستها و اهداف خودشان تعریف کنند . تلاش برای تعریف واقعی خود, تلاش برای ابراز موجودیت بهیچ انگاشته خود واقعا که تلاشی ارزشمند و مقدس بود. این بیداری و آگاهی اگرچه که برای دیگران سخت و ناممکن مینمود ولی مبایستی که از حقیقت پرده برداشته میشد و حقیقت متجلی میشد.
درتمام این مدت زمان این احساس ناخوشایند و از طرفی احساس غرور و بالندگی از تک تک ذرات وجودش متشعشع میشد و فضای آنجا را آکنده میکرد. گویی دیگران هم مانند او فکر میکردند و احساس او را داشتند و از آنها هم همین احساس متشعشع شده و فضای موجود را در آستانه سال نو نورانی میکرد. گویی که همگان هم این موضوع را دریافته بودند و اینچنین مینمود که این احساس خفه شده, این بغض خموش شده در گلو درگاهی برای بیرون جستن پیدا کرده بود.
احساسات وصف ناشدنی بود.احساس همگانی بودن, احساس یکی بودن و احساس تعریف شدن در یک کل اگرچه کوچک ولی متجانس, و برای یک هدف تلاش و تکاپو کردن واقعا که قابل وصف نبود. همه از خود بودن, یکرنگ با خواسته ها و اهداف همانند و این فضای خودمانی محوطه مراسم را بگونه ای دیگر متزین میکرد که این زیبایی, این شکوه فقط که با چشم سومی دیده میشد و این نوروز و این سال نو را بی نظیر و مطمئنا برای همه خاطره انگیز میکرد.
موضوعی را که مدتها در ذهنش بی جواب مانده بود با این مشاهدات درجولانگاه مغزش تصادم کرده و کم کم پاسخی را برای این موضوع دیرینه متصور میکرد. او به این نتیجه رسیده که قوم و ملت او دیگر آن جمع و کلونی که دیگران آنها را, موجودیت آنها را تعریف میکردند نیست. آنها بیدار شده , آگاه شده اند و به بلوغ فکری در این مورد رسیده اند و در این مرحله از بلوغ اینگونه احساسات وصف ناشدنی در هر فرصت مهیایی نمودار میشدند.
دیدگاه خودرا بنویسید