نامه به گمنام ترین قهرمان تاریخ افغانستان-ازمصطفی رنجبر

وقتیکه مانند بید تنها اسیر پنجه توفان میشوم و به تو می اندیشم، به تو که با این سن کم وجوانی چقدر به خودآگاهی سیاسی و اجتماعی رسیده بودی؛ به آن قیافه سرتا پا گرد و دود گرفته و با آن لباس تیکه و پاره شده، که در دیوار خانه ام نصب است می بینم، تو لبخند می زنی و لبخندت سرشار از نگفته های ست که تاعمق جانم ریشه میدواند.

من هیچ نمیدانم نقاشی از کیست و چی زمانی تورا روی کاغذ به نقش کشیده اند و یا شاید هم عکس تو، نمیدانم عکاس این عکس کی بوده است؟  به همان تصویر نقاشی شده و یا به عکس تو وقتی مینگرم، با آن قیافه دلیر و مردانه ات و با آن همه غل و زنجیر باز هم سرا پا ایستاده ی و خمی به خود نیاورده ی میدانم در آن زمان چقدر تورا شکنجه کرده بودند، چقدر با تو بد رفتاری کرده بودند، چقدر تورا از هر نگاه زیرتوهین و تحقیر قرار داده بودند، اما چی مردانه وار زیسته ی تو ای خالق! 

تو جوان بودی وبا هفده سال سن ، ولی سال ها وقرن ها یوغ ستم  را و درد آن را احساس کرده بودی  و گرنه دست به این عمل نمی زدی، هم سن و سال های تو در این زمان و آن زمان و زمانهای آینده و بعد که آمدند، هستند ومیایند  چقدر زبون اند، چقدر غافل از معنی درد و از احساس .  مسلما”  هرکس نمیتواند خالق باشد  و هر خالق، خالق نه خواهد شد. زیرا نه آگاهی، نه گذشت و نه شجاعت تورا دارند. من با تو در لابلای اوراق سرد و بی روح تاریخ در سن چهارده سالگی آشناه شدم، و گاه گاهی سرگذشت افسانه وار، ولی حقیقی  تورا از پدرم می شنیدم. اما این افسانه ها چیزی زیاد برای گفتند ندارند جز اینکه تو نادرشاه را کشتی و بس، اما این نادر شاه ديکتاتور با شاه بودنش با آنهمه  دبدبه باز هم حتی با اینکه تاریخ نویسان به گفته خود شان روشنفکران زمان و مبارزان آن زمان غلامان وفادار و دفتر داران حال و آینده خواستند همه چیز را وارونه جلو دهند، ولی باز هم در تاریخ ، تنها بودن نامت کافی ست  که برای کسانی مرد ایده ال، رهبردلیری و روشنفکر هر زمان باشید. 

ببخشید برادر، که من شما را روشنفکر گفتم، روشنفکر کلمه ی زیباست، ولی برای افغانستانی ها نه، نه اینکه برای شما نیست با اینکه تو از افغانستانی و یک افغانستانی دلیر و روشنفکر. برای انهایکه فکر میکنند  با یک مقاله نوشتن یا یک کتاب خواندن، یا چندین کلمه لاتینی در گفتار شان اضافه کردن، هزاران شکل و قیافه به خود گرفتن،  انها  تنها روشنفکر افغانستانی می باشند که شوربختانه حتی واژه روشنفکر را هم نمیدانند ، این نوع روشن نافکران باهرسازی میرقصند تعداد شان از دور صدای شان را می کشند، ولی وقتیکه نزدیک شدند سر اطاعت فرو می اورند. روشنفکر افغانستانی به معنی عام اش در جامعه ما بی ادبی به واژه هاست. هر باسواد، خط خوان، الفبا نویس، تحصل کرده، صنف دوازده پاس، دانشگاهی را روشنفکر می گویند، اما من چنین فکر نمی کنم و با این حساب شما را، روشنفکری از نسل بیدار که با اراده ی آهنین وباعزم راسخ با تکیه بر حقایق عینی جامعه ومردم تحت ستم ، چنان با گامهای دقیق ومنظم قدم برنهادی که زندگی هزاران انسان تحت ستم رو به نابودی بود وتو بودی که با تکیه بر همین حقایق از خونت گذشتی و بانگ رهایی را سردادی وسکوت گلوهای خفه شده را شکستی . 

آری برادر: زندگی ما همین است، در گله بودن، با گله همدل شدن، با گله قافله ساختن، با گله موافق بودن و شدن، وگوسفند وار عاجز بودن، اخر این همه گله های که به نادانی خود قسم خورده اند که همیشه ذلت پذیر باشند. میتوانم تنهای ترا احساس و درک کنم. در جامعه که همه در لاک خود پنهان اند و انهایی هم که  اندکی سر از لاک ترس بیرون میاورند آنهم چی دوزدانه و ناجوان مردانه، بدان برادر من تورا روشنفکر اصیل می نامم. 

خالق عزیز: چقدر زمان بس ناجوانه و بی رحم است. این همیشه همینطور بوده است ، همان طور که اسحق بی گفت: ای رفیق نا جوان! چرا به من و رفقایت اعتماد نکردی و عزم خود را پنهان نمودی؟ تو جواب دادی: راست میگویی رفیق، احتیاط من بیجا بود و از تو عفو میخواهم.بیبن برادر، چی گونه می شد در جامعه گوسفندوار به این و آن اعتماد کرد. خصوصا انهایکه مهرروشنگری را با خود یدک میکشند. شاید تو این درک را داشتی که در روز های تیره و تار، رفیق ها هم نارفیق می شوند. نمیدانم ولی از آن روز ها  ماه ها و سال ها می گذرد، تا ا این زمان نادرهای زیادی آمدند ورفتند و لکه ننگی را روی تاریخ جامعه انسانی حک کردند ، اما با آنهمه سانسور وجعل تاریخ نتوانستند فداکاری ورشادت تورا محو تاریخ کنند، چون فداکاری تو بر قلب و خون هزاران انسان ازادیخواه ترسیم شده است . وخوب میدانم که با ناله کردن، از خود بی خود شدن و خود را حقیر و فقیر شمردن، خیانت به توست ، خیانت به فداکاری و مرام تو، خیانت به خون به ناحق ریخته شده ی تو وخیانت به تمامی مردمان تحت ستم . اما همین اکنون و دراین عصر نیز کسانی هستند که سیر نزولی دارند برادر! هستند کسانیکه در گذشته ها زندگی می کنند، وزمان حال را ازیاد برده اند. با اینکه دیگر آن روز ها نیست و نسل دیگری در راه است، نسلی با اراده پولادین و راستین، که  هر بند از وجود شان سرشار از غرور وپیوند بودن با توست. ما گذشته ها را گذشت شمرده ایم و از آنها آگاهی گرفته ایم ولی در آن زندگی نمی کنیم، و امروز و فردا روزی فرارسیدن به قله آرمان ها ی توست. من با این نامه میخواهم برایت بگویم که روحت آرام باشد چون دیری نخواهد پایید که نادرهای زیادی برکرده ی اعمال شان گرفتار خواهند شد . 

اری برادر !

مطمئن باش !  

ادامه دارد …..  

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 29
  • سرطان
  • 1398
  • 20
  • July
  • 2019
  • 17
  • ذو القعدة
  • 1440

عضویت در کانون