دیر زمانی بود که به این چیزها فکر میکرد. خودش را مسخ شده و بی هویت می دید. مسخ شدگی و بی هویتی را در تمام وجودش, حرکاتش و اعمالش حس میکرد. با کمی تامل به این نتیجه رسیده بود که انسانها تفاوتهای بسیاری با هم دارند و هر انسانی در نوع خودش منحصر یه فرد است. انسانها دارای اعمال و رفتار منحصر به فرد و در کل شخصیت های منحصر به فرد هستند و حال اگر این انسان منحصر به فرد چیزی از خود نداشته باشد و تمام تلاش او در شبیه شدن به دیگران باشد پس در حقیقت او اصلا وجود ندارد.
حسرت میخورد که چرا او و امثال او نبایستی چیزی متعلق به خودشان داشته باشند و با اتکا و تکیه بر آن ماهیت متعلق به خودشان در زندگی پیش میرفتند. او و امثال او را با تمام وجودشان به بازی گرفته بودند. در این جامعه او و امثال او را خرد و خمیر کرده بودند و ماهیت شان را از نو ساخته بودند, به شکلی که خودشان خواسته بودند, به شکلی که ارتباط شان را با هر دو طرف قطع کرده بودند و از آنها محصولی منحصر بفرد ساخته بودند بطوریکه او سالیان سال اصلا خودش (!) را فراموش کرده بود چونکه او محصولی جدید بود و هیچ ارتباطی با خویشتن خودش نداشت و حتی اجازه ای هم در این مورد به او نداده بودند. براستی که این جامعه با او و امثال او چه ها که نکرده بود. او را بی هویت کرده بود. قدرت اندیشیدن را ازاو گرفته بودند. یادش می آمد که کسی گفته بود اگر ملتی و یا قومی قدرت اندیشیدن نداشته باشد باید فهمید که چه فاجعه ای رخ داده است برای اینکه در آن حال همه چیز خود را از دست داده است
وقتی که او در ذهنش جریان مسخ شدنش را بررسی میکرد فکر میکرد که چرا نباید قوم و ملت او چیزی متعلق به خودش , هویت,داشته باشد. سالیان سال تلاش کرده بود که همرنگ جامعه ای که در آن زندگی میکرد شود ولی موفق نشده بود. شاید مسخ شدنش از همان جا شروع شده بود, ازهمین فکر که خودش را میبایست تغییر دهد. افراط کرده بود و شاید هم اشتباه البته چاره ای هم جز این انتخاب نداشت چرا که او در غیر این صورت از جامعه طرد میشد چیزی را که او تاب و تحملش را نداشت. ولی او ناموفق بود زیرا که نه تنها که نتوانسته بود ماهیت و شالوده ی ثابت نو برای خودش ایجاد کند بلکه ماهیت قبلی اش را هم فراموش کرده بود و اکنون او در این میان بی هویت مانده بود. ولی او ناامید نبود. باید که تلاش میکرد. او یکبار در زندگی اش تسلیم شدن کورکورانه را تجربه کرده بود و نمیخواست که بار دیگر هم برایش این تجربه ناگوار تکرار شود.
بخاطرش میآمد که کسی گفته بود انسانهای موفق در زندگی کسانی هستند که جرات ریسک کردن در زندگی را دارند. برای او دو راه بیشتر وجود نداشت یا اینکه تا انتهای عمرش با این ماهیت اضمحلال شده کنار می آمد و خودش را آنطوری که شرایط بر او تحمیل کرده بودند می پذیرفت و یا اینکه خودش را در خودش جستجو میکرد بلکه خودش را میافت. او خواستار تغییر بود و می بایستی هم که تغییر میکرد. بنابراین در این میان بهترین راه را بازگشت به خویشتن قبلی اش دانست.لحظه ای مکث کرد و به پشت سر خودش نگاهی انداخت وهمین باعث شد که او نیروی دورنی را که مدتها بود در وجودش فراموش شده بود, ییاد آورد. اندیشید و متوجه شد که او هم میتواند فکر کند , برای خودش تصمیم بگیرد و آنرا مطابق میل خودش اجرا کند. او از خوابی عمیق بیدار شده بود.آگاه شده بود. وجود خودش, سر نوشت خودش برای خودش مهم شده بود. او دیگر آن محصول فرمانبردار همیشگی نبود, محصول مسخ شده بدون قدرت اندیشیدن نبود. اگر دیگران هم مثل او وجود این نیروی عظیم درونی را در وجودشان بیاد می آوردند آنها میتوانستند که جامعه ی خودشان را اینبار خودشان برای خودشان بسازند.
البته خصوصیات انسانها ایجاب میکند که در بعضی شرایط استثمار کنند و این از استعدادهای بالقوه آدمی است که میتواند به انواع و اقسام مختلف بالفعل شود و در این میان لزوم و ضرورت وجود یک چارچوب که در قالب آن آدمی این استعدادهای نهفته را بالفعل کند بسیار است بعنوان مثال قوانین بشری, قوانین الهی.
او متعقد بود که انسانها با تمام خصوصیات فردی متفاوت بدون لغو و طرد آنها میتوانند در کنار هم جامعه ای متعالی داشته باشند. جامعه ای که در آن قانون به این خصوصیات فردی سمت و سو میدهد.
دیدگاه خودرا بنویسید