گفتگوهای تنهایی – ن.آ

 میخواست که سر و صورتش را با آب خنکی بشوید شاید که هوشیارتر شود. ناگهان خودش را در آینه دید. از آخرین بار که خودش را در آینه دیده بود خیلی لاغر تر شده بود. چشمهایش کاسه خون بود ولی نمیدانست چرا. خیلی کمرنگ یادش میامد که دیشب باز هم با دوستانش بود. در این اواخر خیلی تغغیر کرده بود و بیشتر اوقاتش را با دوستانش بود. با دوستانش بحث زیاد میکرد. دوستانش نظرات او را قبول نداشتند و معتقد بودند که او بی فایده تلاش میکند. مگر ممکن بود که تلاشی بی فایده باشد و او معتقد بود که در این شرایط هر تلاشی میتواند موثر باشد. او در کودکی آرزو داشت که جهان را تغییر دهد بگونه ای که دیگر فقر و بدبختی و نداری در جامعه نباشد و هنوز هم بر همان عقیده بود. در شرایطی که او بزرگ شده بود شرایط بگونه ای نابسامان بود که او همیشه فکر میکرد در همه جای دنیا همینطور است. منظورش همین مسایل هر روزه , فقر, بدبختی, بی عدالتی بود. بزرگتر که شد از کسانی شنیده بود که در آنطرف دنیا مردم بسیار مرفه هستند, اجتماعی رشد کرده دارند و مهمتر از همه مردم سالم زندگی میکنند(!). درهمان حین او فکر کرده بود که مگر نمیتواند اجتماع او هم از جوامع  پیشرفته الگو بگیرد و راه رشد و ترقی را بپیماید. البته از همان کودکی و در مدرسه به او گفته بودند که جوامع پیشرفته حق ما را خورده اند و اگر جوامع ما اکنون مشکلات دارد بخاطر آن است که دیگران به ما بدخواهی داشته اند. البته او بخوبی میدانست که هر الگویی نمیتواند برای جامعه ی دیگر هم کارساز باشد بخاطر اینکه ساختار ها و بافت های جوامع متفاوت است ولی حداقل به نظر او نکات اساسی و کلی برای ساختن جامعه ای سالم و مترقی در تمام جوامع عمومیت دارد. او و دوستانش در اکثر مواقع با هم در این موارد بحث میکردند. او شخصا خودش میخواست که کاری انجام دهد تا جامعه را از فرو رفتن بیشتر در منجلاب فقر و بدبختی نجات دهد. البته میدانست که که با خواست یکنفرو یا حتی تعدادی محدود نتیجه ای حاصل نخواهد شد و این خواست تغییر و تحول باید که عمومیت پیدا کند. در جوامع پیشرفته فرد فرد اعضای جامعه نسبت به جامعه خودشان احساس مسئولیت میکنند و اعضای جامعه با هم جامعه را میسازند. در آن صورت است که مزایای جامعه خوب و سالم انحصاری نبوده بلکه همه میتوانند  از آن مزایا بهره مند شوند چونکه همه در ساختن جامعه شریک شده بودند. او میدانست که  در جامعه مفاهیمی چون وحدت, برابری, مسئولیت پذیری و سخت کوشی باید معنای واقعی خود را پیدا میکرند. او بخوبی میدانست که برای انجام شدن تغییر او باید از خودش شروع میکرد و معنای این مغاهیم را برای خودش می یافت و سپس دیگران را هم در این مورد مطلع میکرد. با این وجود او میدانست که راه زیادی را باید طی میکرد تا که نتیجه مطلوب حاصل میشد. ولی او نمیدانست که آیا او میتواند این را راه را بتنهایی بپیماید و این راه دراز را طی کند.میبایستی که قضیه را تجزیه و تحلیل بیشترمیکرد. در این حین احساس کرد که سرش بشدت گیج میرود. وقتی به خودش آمد که هنوز روبروی آینه ایستاده و در افکارش غوطه ور شده بوده است.

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 29
  • سرطان
  • 1398
  • 20
  • July
  • 2019
  • 17
  • ذو القعدة
  • 1440

عضویت در کانون