داستان كوتاه! پس از مسافرت : حسيب شريفي

این خوشی ها دیری نپایید. آن روز که هوا خیلی دلپذیر بود، و بوی گل های بهار هرکسی را مست می کرد، با نصیبه و کریمه یکجا سوار موتر شدند و راهی تپه های سبز بادام دره شدند. کریمه زیبا تر از گل های بهار در چوکی جلو موتر به تماشای زیبایی های طبیعت پرداخته بود. او به سن 11 پا گذاشته بود.

موهای سیاه و پُرپشتش بر چهره‏ی سپیدش زیبایی ویژه یی بخشیده بود. نزدیکی های ظهر بود که بر بلندای تپه یی توقف کردند؛ تا از زیبایی طبیعت و هوای ملایم دقایقی لذت ببرند. نصیبه رفت تا سفره را پهن کند و خلیل هم پس از این که کریمه را پیاده کرد، موتر را در گوشه یی خاموش کرد.کریمه با چند عروسک ( گُدی ) خودش را مصروف ساخته بود. و پدر و مادرش از این حالت لذت می بردند. دقایقی نگذشته بود که کریمه به دنبال پروانه یی از شیبی تپه به پایین به دویدن آغاز کرد. گام هایش هر لحظه سریع تر می گردید. وقتی مادرش این را دید چیغی کشید و بی هوش بر زمین افتاد. خلیل هم هراسان و نگران به دنبال کریمه دوید. قبل از رسیدن او در یک چشم زدن کریمه به پایین تپه سقوط کرد و لحظه های خوشی آن ها را به غم تبدیل نمود.ساعت 2 پس از چاشت آن روز کریمه در شفاخانه‏ی شهر بستری گردید. پدر و مادرش از او پرستاری می کردند و از هیچ کاری لحظه یی فرو گذار نمی کردند.

 نصیبه هرآن به گونه ها و چشمان او بوسه می زد و صدقه و قربانش می شد. چند روزی گذشت. بر بی قراری های مادرش افزوده می شد. بالآخره دکتوران نظر دادند که پای راست کریمه در اثر افتیدن به شدت آسیب دیده و امکان بهبودی آن نیست و باید از قسمت زانو قطع گردد. یک بار دیگر دنیا بر سر خلیل و خانمش سیاه و تاریک گردید و بر آینده‏ی کودک شان نگران شدند.وقتی کریمه بزرگ تر شده می رفت، در محل از این و آن حرف های ته و بالایی زیادی می شنید که بر ناراحتی اش می افزود. با این همه آن دو، همه غم ها را تحمل کردند  و دختر معلول شان را بیشتر از پیش مورد ناز و نوازش قرار دادند؛ تا او این کمبود را احساس نکند و مانند دیگران زندگی کند. چند سالی گذشت، خلیل پس از کریمه صاحب دو پسر دیگر گردید. کم کم فضای خانه حالت اولی اش را می یافت. کریمه نا راحت نبود. به درس هایش ادامه می داد و از برادرانش نگهداری می کرد. حُسن و زیبایی اش زبانزد همه شده بود. ***نیمه های شب بود که دروازه تک تک شد.

خلیل به مشکل از جایش بلند شد چراغ دستی اش را روشن کرد و رفت تا ببیند که در این وقت شب چه خبر است. باران به شدت می بارید و جوی های باریک آب گل آلود به هرطرف راه کشیده بود. وقتی دروازه را باز کرد با دو مردی که خیلی خسته به نظر می رسیدند برخورد. باران همه لباس های شان را تر ساخته بود. هر کدام پشتاره یی با خود داشتند. خلیل در اول آن ها را نشناخت؛ اما وقتی دقیق شد، دید پسران کاکایش ( سلیم و نجیب) هستند.

 آن ها همدیگر را در آغوش گرفتند و داخل خانه شدند. صبح وقتی چشم گشودند، باران بند آمده بود و آفتاب از میان ابرهای پراگنده چشمک می زد. سلیم خمیازه یی کشید و نجیب را بیدار نمود. نجیب گفت :  شانه هایم هنوز هم درد می کند. بی انصاف ها هیچ دل شان نمی سوخت.  خلیل چای صبح را آماده کرد و از آن دو خواست که بیایند سر سفره ی چای. بچه های خلیل مثل آن که بیگانه یی به خانه شان آمده باشد خاموشانه به آن ها نگاه می کردند. سلیم رو به پسر کاکایش کرد و گفت : بچه‏ی کاکا نام خدا بچه ها کلان شده، مگم نگفتی ینگیم شان کجاستند؟         زنده باشی!  نصیبه رفته خانه‏ی پدرش، شاید همی ساعت ها پیدایش شوه. راستی شما قصه کنین از ایران بعد از دوازده سال آمدین؟سلیم گوشه‏ی سفره را جمع کرد و گفت : « راست گفتی بعد از دوازده سال آمدیم، شب ده مسیر راه دزدا موتر ما ره ایستاد کردند و دار و ندار ماره گرفتند. فقط لباس های مان با ما است بس.»خلیل سرش را به علامت تأسف تکان داد و سفره را جمع نمود. نجیب با بچه های خلیل مصروف بازی بود که نصیبه با کریمه یکجا وارد شدند. نصیبه با تعجب نگاه کرد، در اول آن ها را نشناخت، اما وقتی خلیل برایش گفت که سلیم و نجیب است به آن ها خوش آمدید گفت و از آمدن شان خیلی خوشحال شد. کریمه شرمیده شرمیده با آن ها احوال پرسی کرد و زود خانه را ترک گفت. نجیب متردد پرسید:  ینگه جان ، ای دختر شرمندوک کی بود؟ نشناختمش. نصیبه با تعجب گفت : چطور نشناختین ؟

 همو وقتی که شما می رفتین او شش ساله بود.         خو ببخشین که او وخت خورد بود، درست به یادم نمانده، حالی نام خدا جوان شده.خلیل موترش را روشن کرد تا آن دو را تا نزدیک ایستگاه موتر ها ببرد. نجیب و سلیم با همه خدا حافظی کردند و رفتند.

هنگام خدا حافظی نجیب به عقبش نگاه کرد که کریمه دارد ظرف می شوید. با او هم خدا حافظی کرد و رفتند. آن دو وقتی به خانه رسیدند، پس از یک مدت طولانی باعث خوشحالی همه گردیدند. خورد و بزرگ محل جوقه جوقه به دیدن شان می آمدند و از آنان می خواستند که از مسافرت و مصروفیت های شان در مُلک مردم قصه کنند. مدتی از این دید و باز دید گذشت. و سلیم و نجیب با پدرش به کار زمین داری و كشاورزي شان مصروف شدند.

 در نزدیکی های شام یک روز که مادرش مصروف پختن نان بود، نجیب آمد و نزدیک تنور نشست تا از نان گرم برآمده از تنور تناول کند. وقتی مادرش از پختن نان فارغ شد نگاهی به دور و برش انداخت و به پسرش گفت :  نجیب بچیم، منتظرت بودم که بخیر از مسافرت بیایی؟ حالی که آمدی ده زنده بودن مه آرزو دارم هوس و آرمانته ببینم. نجیب دانست که مادرش چه می خواهد. پیش از این چند بار دیگر نیز از او خواسته بود تا دختر مورد نظرش را انتخاب کند که برود برایش خواستگاری. دختران زیادی را از محل برایش پیشنهاد کرده بود، اما او هیچ کدام آن ها را نپذیرفته بود.

 پس از دقایقی بلآخره نجیب حرف دلش را برای مادرش گفت و از او خواست تا برای خواستگاری خانه‏ی پسرکاکایش ( خلیل ) برود :  مادر غیر از کریمه کسی دگه به دلم نمیشینه؛ اگر مره خوش می سازی …پیش از این که حرف نجیب تمام شود، مادرش حرف اش را قطع کرد و گفت : « بس کو دگه، ای قدر شه نمی خواستم. تو از چه کم استی که یک دختر لَنگ و بی پایه خوش کدی. شرم کو. ماره ده بین مردم شرمنده می سازی.»نجیب که مدت زیادی را در بیرون از افغانستان گذرانده بود، یاد گرفته بود که در مورد جایگاه یک معلول در جامعه چگونه فکر کند. او به همین خاطر خواست با ازدواج با دختر معلول پسر کاکایش این فکر منفی را از ذهن خانواده و مردم دور کند؛ مگر تلاش هایش بی نتیجه ماند و مادرش گفت اگر از این موضوع نگذرد شیرش را حلالش نخواهد ساخت. پس از آن روز نجیب آهسته آهسته منزوی و گوشه گیر شد و از این حالت در رنج و ناراحتی غرق گردید.

 مادرش هم از موضوع زن گرفتن و خواستگاری دیگر چیزی نگفت. نجیب آن صبح تازه از خواب بلند شده بود که صدای خلیل را شنید که در صحن حویلی با سلیم صحبت می کرد :  فردا بخیر کریمه جان میره پشت بخت خود. اگر همرای زن کاکایم یکجایی بیایین، خوش می شوم.نجیب فکر کرد هنوز هم خواب است و این موضوع را خواب می بیند. چشمانش را مالید و دروازه را باز کرد تا برود از نزدیک ببیند و بشنود؛ مگر خلیل رفته بود. دستش را به پیشانی اش گذاشت و دیگر نفهمید چه شد.  

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 25
  • ثور
  • 1405
  • 15
  • May
  • 2026
  • 28
  • ذو القعدة
  • 1447

عضویت در کانون