خاله اش به بالا پاگرد دوم اشاره کرد و گفت :هنوز دستور نرسیده.
و خندید.
– مهمان ها کلگی شان امدند؟!
خاله شانه هایش را بالا انداخت و گفت : از مادرت پرسان کن.
سیما به بالا نگاه کرد و لبخند به لبش نشست. مادرش چادرش را دور کمرش گره زده بود و با ملاقه دیگ خورشت را شور می داد. و کنارش هم جواد ایستاده بود. هفته ی پیش جشن نامزدی شان بود. پدرش بعد از نامزدی دعوتی گرفته بود و برادر هایش را دعوت کرده بود. « باید این قهر چند ساله را از بین ببریم.»
پری هم امده بود. چه قدر عوض شده بود. اما او سیما را شناخته بود در همان نگاه اول.
– مگه چند سال همدیگر را ندیدیم؟
– شاید پانزده سال.
و هر دو خندیده بودند.
جاکلیدی که دست دخترک بود روی زمین افتاد و صدای گریه اش بلند شد. سیما جا کلیدی را برداشت و دست دخترک داد و گفت : چه جیغ های بنفشی می کشد.
خاله اش کومه های دخترک را کشید و گفت :نام خدا. چه قدر هم مقبول است.
سیما بلند شد. دخترک را بغل کرد و پله ها را تیز تیزبالا شد و کنار جواد ایستاد. جواد سرش پایین بود و به سنگ های پله خیره شده بود. سیما با لبخند به جواد خیره شد. سیما دخترک را در بغلش تکان تکان داد و به طرف پاگرد اول خیره شد.
«حواسش کجاست؟»
از پله ی اول که تا شد دخترک شروع کرد به جیغ زدن.
– سیما این کیه؟
سیما لبخند روی لبش نشست و گفت : اگه گفتی بچه ی کیه؟
جواد نگاهی به صورت دخترک کرد و گفت : بچه ی تو که نیست؟
سیما سرش را پایین انداخت و گفت : خوب معلومه که نیست.
جواد به صورت دخترک خیره شد. نگاه دخترک برایش خیلی اشنا بود. همان نگاه و همان معصومیتی که سال ها پیش دل جواد را در حیاط خانه شان لرزانده بود و رفته بود.
جواد اهی کشید و گفت : نمی دانم. بچه ی کیه؟
سیما دخترک را روی دستش جابه جا کرد و گفت : دختر پری.
جواد با شنیدن نام پری بغض کرد و نگاهی دوباره به دخترک انداخت.
« همان نگاه ! همان چشم ها! »
دخترک را از سیما گرفت . کومه اش را ماچ کرد و گفت : سلام پری کوچولو.
سیما خندید و گفت : نی. نام مادرش پری است.
– چه فرق می کنه؟
و چشمکی به سیما زد.
۸۹/۶/۲۱
دیدگاه خودرا بنویسید