دیشب تا ساعت یک در رستورانی که نیمه وقت در آنجا کار میکرد مشغول کار بود و حدود ساعت سه بامداد خوابیده بود. با این افکار و ترس از اینکه مدرسه اش دیر شود جستی از رختخواب پرید . آبی به صورتش زد و کیفش را که شامل محتوای هر روزه بود برداشت و به طرف مدرسه حرکت کرد.
سر کوچه ایستگاه اتوبوس بود. با اتوبوس تا مدرسه راه درازی نبود. در این ساعت از صبح همه ی مردم از پیر و جوان عزمشان را جزم کرده و بطرف محل کارشان و یا درسشان در حرکت بودند بهمین خاطر اتوبوس شلوغ بود.
هنگامیکه اتوبوس حرکت کرد در ذهنش مرور کرد که امروز چه درسی دارد یادش آمد که برای امروز می بایست انشایی در مورد خوشبختی می نوشت که فراموش کرده است. مثل همیشه می خواست که مقداری در مورد آن فکر کند و پاره هایی از مطالب جداگانه را پیدا کرده و بعنوان انشا تحویل معلمش دهد. یادش آمد که معلمش گفته بود که یکی از راههای نوشتن در مورد مطلبی جمع آوری مشاهدات روزانه خودمان در مورد همان مطلب خاص است.
تصمیم گرفت که این دفعه که از قضا تکلیفش را یادش رفته بود از شیوه معلمش استفاده کرده و در راه تا مدرسه مشاهداتش را جمع آوری کرده و بعنوان انشا تحویل معلمش دهد. در راه خانه تا مدرسه که سوار اتوبوس شده بود آدمهای زیادی در اطرافش نشسته بودند آدمهایی از تیپهای گوناگون, جوان, پیر و … با خودش گفت کدامیک از این افراد خوشبخت هستند.
ملایی در لباس شیخی در اتوبوس نشسته بود و تا جایی که او میدانست این تیپ افراد در جامعه اشان دارای موقعیت اجتماعی بسیار خوب بودند و مردم به آنها احترام بسیار میگذاشتند چونکه مردم آنها را نمایندگان خدا در روی زمین می دانستند. آنها از راه تحصیل علوم حوزوی شیخ می شدند. آن ملا با تسبیحی که در دستش بود ذکر میگفت و یاد خدا را میکرد. با خودش فکر میکرد که آیا او خوشبخت است که هم این دنیا را دارد و هم آخرت را؟
در طرف دیگر اتوبوس مردکی مسن نشسته بود با دستان پینه بسته اش کیسه ی محقر و تیکه پاره اش را نگه داشته بود و به احتمال زیاد به سر کار میرفت.
کارگری که از صبح تا غروب کارهای سخت و شاقه را انجام میداد تا که خانواده ا ش را تامین کند و برای اولادهایش فرصت این فراهم شود تا تحصیل کنند و آینده ای روشن داشته باشند و یا حداقل مثل او نباشند. او خودش را در طبقه ی کارگر جامعه طبقه بندی میکرد طبقه ای که در جامعه اشان جز سختی و مشقت چیز دیگری نصیبشان نشده بود با خودش میگفت که که او نمیتواند خوشبخت باشد چراکه میدانست آنها مجبورند با چه مشکلات و سختی های در جامعه دست و پنجه نرم کنند.
در طرف دیگر سربازی نشسته بود از قیافه اش معلوم بود که بچه ی دهات است و برای انجام وظیفه و طی خدمت سربازی اش در شهر حضور دارد. مردم دهاتی که بسیار امورات زندگی را شسته رفته و بی غل و غش می دیدندو انتظار دارند که همه مردم مثل آنها باشند ولی متاسفانه درشهر با جامعه بزرگتر و پیچیده تر شرایط بسیار فرق میکند و چیزهای بسیار متفاوت دیگر ارزش هستند.
او حداقل در ابتدای حضور در شهر نمیتواند موفق باشد و بعد از مدتی که متوجه اوضاع و احوال شهر شد و فهمید که بقولی باید مواظب باشد که کلاهش را باد نبرد میتوانند در شهر زندگی کنند آیا او میتوانست خوشبخت باشد که بنظر او بعید میرسید. آیا خود او خوشبخت بود که در چند سالگی پدرش را در جنگ از دست داده بود و بعد از آن مجبور به مهاجرت شده بودند و اکنون هم در این سن و سال باید بعد از مدرسه تا پاسی از شب در رستوران کار کند تا که خانواده اشان را تامین کنند و در این سن و سال بایستی که سرپرستی خانواده اشان را هم میکرد.
از شیشه اتوبوس که بیرون را نگاه کرد ماشین آخرین مدلی را دید که راننده ی آن که مردی چاق با صورتی تر و تمیز و اصلاح شده بود میخواست با عجله از دیگران سبقت بگیرد و در زیر لب پرخاشگرانه به زمین و رمان بد وبیراه میگفت آیا او خوشبخت بود که ثروت میلیونی داشت. مردم میگفتند که چنین افرادی واقعا راحت و خوشبخت هستند چرا که مشکلات دیگران را ندارندو پول را که حلال مشکلات است به فراوانی دارند. در طرف دیگر وانتی را دید که در پشت, بارش چندین گوسفند بود. گوسفندان بع بع میکردند.
راننده اش را دید که مردی میانسال با صورتی آفتاب خورده و موهایی حنایی رنگ و دندانهای نه چندان مرتب با عزم و اراده رانندگی میکرد. ظاهرش آرام و از زندگی راضی و خوشنود بنظر میرسید. حال که بعد از دهها سال نوشته های دوران کودکی اش را نگاه میکرد و میخواند نوشته اش در همینجا ختم شده بود و بنظر او باید قضاوت پایانی کار را اکنون بعد از گذشت چندین سال که بالغ تر و عاقل تر شده بود انجام میداد.
یادش می آمد که در چهره ی آنمرد راننده وانت چنان عزم و اراده و آرامشی دیده میشد که برای هر بیننده تیزبینی خیره کننده بود و اکنون او بعنوان یک شهرنشین در جستجوی مکانی و زمانی بود که بتواند چنان آرامش درونی و آسودگی خاطر را بیابد ولی افسوس که هر چه می اندیشید چنان جایی را نمی یافت.
بنظر او خوشبختی واژه یی بسیار پرمحتوا و عمیق است و خوشبختی انسان به عوامل بسیار بستگی دارد و همه ی این عوامل برای یک شخص معین فراهم نشده است. خوشبختی هم مانند بسیار از واژه های این دوره و زمانه نسبی است. هر کسی میتواند خوشبخت باشد و خود را خوشبخت بیابد حال اینکه این افراد در مناصب و موقعیت های اجتماعی مختلف باشند. دارا باشند و یا ندار باشند.
دیدگاه خودرا بنویسید