با ترک کردن آخرین شمار از هم وطنان هندوباور، که قرنهای متمادی درکنارهم و باداشتن تاریخ و سرزمین و فرهنگ مشترک، زندگی مسالمت آمیز داشتیم، خانه مشترک خود را بر لبه پرتگاه کشانیدیم.
با اوج گیری تفرقه دینی و مذهبی، قومی و زبانی و شدت گرفتن جریانهای افراطی ضدانسانی (درسایه مدیریت ناکارآمد حکومت وحدت ملی و بازیهای کثیف قدرتهای بیرونی) ستونهای زندگی مشترک یکی پی دیگری در حال تخریب شدن است و اعضای این خانواده بزرگ، با ترک دیار و هم وطن خود، راه غربت و فرجام ناپیدا را در پیش گرفتند.
در واقعیت با رفتن هم وطنان هندوباورما از کشور، طشت رسوایی ما از بام میراث داری فرهنگ و تاریخ پنج هزارساله و ادعای دروغین مسلمان بودن برزمین افتاد و چهره نامطلوب و انسان سیتز ما را شرمگینانه به عالم و آدم آشکار ساخت!
اما دردا و افسوس که هنوز ما (جامعه و حکومت) این شرم و رسوایی را هرگز بخودنمیگیریم و با وقاحت و جهالت بازهم سنگ میراث داری فرهنگ پنج هزارساله را به سینه میکوبیم و افتخار میکنیم که “افغانیم” و مدعی مدنیت هستیم!
آنچه که اینک از فرهنگ و تاریخ گذشته برای ما برجای مانده است و ما شرمگینانه میراث دار آن هسیتم : تعصب، جهالت، تبعیض، انتحار، دزدی، فساد، آدم کشی، جنایت، مزدوری، تزویر، و…همه پلشتیها و زشتیهای که در نیمه شیطانی آدم وجود دارد؛ و این همه را در پشت نقاب خودفریبی “مسلمانی و افغانیت” توجیه و پنهان ساخته ایم!
جامعه ای که در آن انسانیت، مدارا، تحمل پذیری، انتقاد از خود و روحیه انتقاد پذیری، اهتمام به کسب علم و دانش، باورمندی خردمندانه، حرکت و تلاش بسوی متعالی شدن و مجموعه ارزشهای یک “زندگی انسانی” جایگاه، اهمیت و نقش نداشته باشد؛ دچارشدن به سرنوشت جامعه ای چون افغانستان- تا که بخود نیامده و بیدار نشده و انسانیت خویش را فهم و درک نکند- سزای اوست!
برگرفته از ص شکور اخلاقی
دیدگاه خودرا بنویسید