چرند و پرند من – از :- مصطفی رنجبر

میدانم، درک می کنم که نه باید هر چی نوشت، هر چی نوشتن به معنی چیز نوشتن نیست، ولی میتوان گفت که مترادف با هیچ نوشتن است. اما این درک و دانستن، برای من گاهی بی معنی است، نمیدانم چرا؟

اصلا” نمیدانم چرا باید نوشت، حتی اگر چیز بسیار خوب نوشت!؟

ولی برای من و نسل من، کلمه های مانند، درک و احساس، جوهر ذاتی شان را از دست داده است. به هزاران و صد ها هزارکلمه  ای بدل شده اند، که معنی واقعی و حقیقی و ذاتی انها دیگرگون شده و یا از نو چیزی به آن اضافه شده، که اگر کلمه ها زبان می داشتند، از شرم و قهر فریاد می زدند و به سرنوشت شان چنین تلخ می گریستند، و بودن شان را به پوچی می سپردند و خویشتن را لکه ننک بر جبین بر افتخار ادمیت می پنداشتند و آن وقت هم سرنوشت با من وهم نسل من میشد، بی ریشه و اگر ریشه است، آنهم انقدر پوسیده و کهنه که زیر پای موریانه ها هم له می شوند. این ابتدای پوچی و رسیدن به زندگی واقعی انسان در نیستی است.

  بلی آن زمانیکه درک و احساس در میان از گرد و غبار ها گم میشود، و این گم شدن برای من فرصتی است، برای سیاهی کردن، سفیدترین و پاکترین قلب ها، بدون اینکه عرق شرم روی پیشانی ام بریزد، و آن وقت من، مورچه وار روی صفحه ها قدم میزنم و هی میدان و طی میدان راه  را طی می کنم. میدانم: این راه نه ابتدا و نه انتهاست، و یا ابتداست ولی بدون انتها!

دوستی سیاه کردن خودش را چنین توجیه می کند: من از همان دسته انسان های استم، که میخواهم بنویسم، میخواهم حرف بزنم، میخواهم داد بزنم، میخواهم ناله کنم، ولی از چی، از کی، چرا، برای چی؟ هیچ اصلا” من خودم هم نمیدانم! ولی شنیده ام که روشنفکران همیشه چنین کارها را می کنند. من نیز به تقلید از آنها شاید چنین راهی  را میپیمایم. اما من به تقلید از کی ها این کار را میکنم! زیرا چشم های نابینای من، قادر به دیدن آنها نیست.پس انها برای من نیست، یا اگر هم هستند، خاموش اند.آنچه را که من می بینم، تنها تاریکی ست، و تاریکی…

آه، بازهم من از پوچی می نویسم، پوچی که حاکم نه تنها در آسمان چند صد متری ست، بلکه در هفتمین آسمان هم سایه می اندازد، و قادرست، آفتاب را با همان جمال و زیبایش فقط با دو آنگشتش پنهان  کند. پوچی، ابر نیست، افتاب نیست، زمین نیست، ستاره نیست، من نیستم، وقتیکه من نیستم، تو نسیتی، ما نیستیم، باید گفت، باید راز بودن او را برای همه  گشود: او در هر جا و هر وقت است.  میدانیم وقتیکه عینک آفتابی را از پیش چشم مان دور کنیم، او را نمی بینم، اصلا” او نیست، و نمی توان باشد، چگونه میتوان باشد، وقتیکه توسط این پنچ حس خدا  داده،  باصره ، سامعه ، ذائقه ،شامه و لامسه قابل کشف نیست!  اما اوهست، او با توست، با اینکه تو بی خبر از اویی. این چی فرقی به حال  ما می کند، باخبر و یا بی خبر بود،  در هر دو صورت تنها نیستیم. مانند من و تو هزاران است.    گویند: نسل جوان بدبین به آینده است!؟

آنها واقعیت های را نادیده می گیرند و به گذشته های پر افتخار ما لگد می زنند و فتوحات ما را نا دیده می گیرند، تنها به خاطر اینکه بی وطن هستیم!؟

آنها راست می گویند:  نه باید این قدر منفی بافی کرد. مهم نیست که بی وطن استیم: اگر ما وطن میداشتیم، چی میکردیم؟ دسته دسته شدن، گله گله شدن، رو به طرف غرب و شرق عبادت کردن، سجود بندگی خداوند را می کردیم، همان طور که نیاکان می کردند. اگر ما در وطن می بودیم: چیزی بهتر و عالی تر از حال انجام نمی دادیم: ما نسل شمشیر کش، در مهاجرت هم شمشیر های برنده یا در زبان و یاهم در نیام داریم. ما آماده اوامر ارباب خود ساخته، و بودای خود پرداخته خود استیم.

برای ما فرق ندارد، که در وطن همنوعش را کشت و یا در خارج از وطن، ما تنها زنده استیم، برای کوبیدن و کوبیده شدن. این است چرند من، این من استم و مثل من، یک نسل، این چرند من است و چرند یک نسل. نسل آبادی  استیم، نه مشکل فرهنگی، نه اقتصادی، تاریخی، داریم. ما نسل بی مشکل استیم. تنها و آنهم بی نهایت نا چیز سیاسی است.

اما در دنیا چرند پوچ ما، گاهی این ناچیز ها آنقدر بزرگ می شوند، که پای خود را از گلم شان زیادتر دراز می کنند و همه چیز را این ناچیزها اسیر می کنند.!

کسی از سیاسیون گفت: درست است که در دنیا مشکل اقتصادی وجود دارد، دانشمندان و مردم عام همه در باره حفظ فرهنگ و کلتور کوشش می کنند، ولی ما را چی؟

اقتصاد ما مثل سنگ است، و فرهنگ ما هم مثل دریاست، تنهاترین چیزی که پدر ما را از پا در آورده مشکل سیاسی است. من با او موافق نیستم، ولی از وقتیکه در گله سیاستمدار ها اسمم را سیاه کره ام، موافق شدم، زیرا تعریف از سیاست از دیدگاه آنها، آنقدر جامع است که افلاطون و اراستو، مارکس و لنین و چرچیل، روزولت، گاندی، همه و همه این ها به نیم، نیم اندازه سیاستمدارهای ما نیست. سیاست بسیار ساده تعریف دارد: و یا آن گونه که آنها تعریف کرده اند: سیاست یعنی: حیله و نیرنگ. من اصلا” نمیخواهم بگویم، آنها گرفتار پوچی من است، نه اصلا” چنین نیست، بلکه انها استفراغ کرده شده شان را فقط دوباره و هر باره و صدباره می خورند.

بلی مرا با بی شرمی می گویند: همه این، تنهای از درد هجرت است!.

من لبخند میزنم و می گویم نه دوست عزیز: این از درد پوچی است،من افغانستانی اگر قدرت هضم هیچ چیز را نداشته باشم، بدون شک قدرت هضم هجرت را دارم، ما هر جا را مثل خانه خود رنگ سیاه و سفید می کنیم.ما انسان ها کار و خرکار استیم،ما مثل خر کار می کنیم، و مثل شیر جنگی استیم، البته به یاد داشته باشیم، شیر بودن ما در مقابل هموطن  دیگر ماست. خرکاربودن ما هم تنها نزد بیگانه گان است.

ما اصلا” پوچی را نمی شناسیم، ما در زمان حال زندگی می کنیم، ولی تغذیه از گذشته می نمایم، زیرا ما خود در حال چیزی نداریم. ولی نداشتن ما مایه شرم نیست، تازه این افتخارشده است ! سوال کن از یک افغانستانی: آیا او به افغانستانی بودنش افتخار می کند؟ جواب خواهی شنید، نه !سوال کن از افغانستانی: از کجا استی؟ او جواب می دهید، از فلان ده، فلان قریه، فلان،ولسوالی، ولایت و بعدا” شهر و بعدا” نام وطن شان را می گیرند. این افتخارات ماست، ما وطن نداریم، ده داریم، ما ملت نداریم، جامعه نداریم، ملیت نداریم، ما قوم و قلیبه داریم، و این هر دو هنوز حل نه شده، ما وطن نداریم.

خوب چی باید کرد؟ پوچی در همه جاست، در هر کلمه ماست، در هر ذهن و ذهنیت ماست، اما برتری ما این است، که ما او را فراموش می کنیم. باید هم فراموش کرد!؟ چرا نه ؟ ما فرصت برای اندیشدن نداریم،

این همه گرفتاری روزمره کم ست که باز در باره چیز های بیهوده فکر کرد. من همیشه کار دارم، کارت چیست؟ هیچ، نشتن، تسبح کردن، در غیاب دیگر از او بدو بیراه گفتن. آخ این پوچی نیست، این هستی ماست. این هستی ما، میوه میراثی برای نسل های اینده ماست. ولی من بعنوان یک افغانستانی افتخار می کنم…

این ابتدا و انتهای چرند من ست و چرند یک نسل که من وابسطه به آنم..

 ادامه دارد.

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 25
  • ثور
  • 1405
  • 15
  • May
  • 2026
  • 28
  • ذو القعدة
  • 1447

عضویت در کانون