سفری به درون- ن.آ

نهایت شادی و خوشی بود. در جستجوی او بودن و در پی او گشتن و در نهایت در او

محو شدن, در او خود را جستجو کردن. چرا که خود او گفته بود من از روح خودم در شما دمیده ام.

خودش را که یافت. عظمت و جلال خودش را که دید مات و مبهوت به تماشا نشست.

 مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

واقعا که احساس وصف ناپذیری بود, احساس یکی شدن, احساس با او بودن و برای او بودن. باورش نمیشد که این احساس حقیقی باشد, واقعی باشد. فکر میکرد که این هم احساس کاذبی است که میخواهند حقیقی  جلوه اش دهند. چرا که از وقتیکه یادش می آمد تقریبا تمام چیز را به نام حقیقت بر او خورانده بودند تا حدی که حقیقت معنای خودش را از دست داده بود, حقیقت عظمت و جلال خودش را از دست داده بود چرا که کذب را به نام حقیقت روانه بازارشان کرده بودند.

روزگار سختی بود. نمیتوانست به هر کسی اعتماد کند نمیتوانست به هیچ کسی اعتماد کند. هر کسی که چیزی میگفت و یا حرفی میزد فکر میکرد که میخواهند حقیقت را به نحوی پنهان کنند و کذب را بجای حقیقت تحویلشان دهند.چه واژه ی غریبی بود حـقـیـقـت.

دیر باز بود که حقیقت را در عملی, کرداری و یا رفتاری ندیده بود. وقتیکه دقیقترشد متوجه شد که همه مثل اویند و همه مثل او را ثجربه کرده اند پس آنها هم حقیقت را کتمان میکردند. مالیخولیای خانمانسوزی بود که تمام جامعه را فرا گرفته بود. دلش برای آن انسانهای حقیقی, ساده و باصفا تنگ شده بود. روزگار عجیبی بود حقیقی بودن, ساده بودن جرم وانسان حقیقی در این دوران مجرم بود و جرم او همانا حقیقی بودن, انسان بودن و ساده بودن بود و این مجرم محکوم به تمسخر و مضحکه ی دیگران بود.

انسان خاصیت خود را و اصالت خود را از دست داده بود. انسان در این بیغوله ی دنیا گم شده بود و خودش را هم گم کرده بود. انسان قدیمی فراموش شده بود. انسان از نو تعریف شده بود. یک برداشت همگانی و کلی از انسان انجام شده بودو این برداشت در بین همگان به حالت اپیدمی واگیردار رواج یافته بود. انسان در نهایت مریض شده بود و این انسانهای مریض بعنوان عضوی از پیکره یک جامعه, جامعه ای مریض را تشکیل داده بودند و حال این جامعه بیمار با مشاهده پیشرفت دیگران, جوامع دیگر, پسماندگی خود را بصورت ملموس دیده بود و بعضا در پی چاره شده بودند.

این انسانهای گم شده در بطن یک جامعه در پی چاره جویی و مداوی درد خود, عقب ماندگی, به هر سویی کشیده شده بودند, آلت هر دستی شده بودند. دیگران هم از این پسماندگی ما استفاده کرده بودند و به بهانه ی نشان دادن راه در نقاب دوست و همیار بار دیگر ما را کمک (!)کرده بودند. از ما استفاده کرده بودند و جامعه بیمار ما را بیمارتر کرده بودند. اوضاع درهم برهم و آشفته ای بود و روزبه روز آشفته تر هم میشد ما نه تنها که بهتر نمیشدیم بلکه روز به روز در این منجلاب عمیق و عمیقتر فرو میرفتیم. این بار راه را اشتباه رفته بودیم. اعتماد بیجا کرده بودیم و تاوان گزافی را ناچارا پرداخته بودیم.

کاری باید میکرد.با انتخاب راه درست و استراتژی صحیح برای این جامعه بیمار و پسمانده نیمی از راه را پیموده بودیم. جای دوری نرویم و خود رامرکز کنکاش و کاوش قرار دهیم. خودمان را تجزیه و تحلیل کنیم و خودمان را با فکر و اندیشه اساسی و اصولی تعریف کنیم و اینگونه پیمودن این راه طولانی و طاقت فرسا را آغاز کنیم. باور داشته باشیم که شدنی است اگر که ما فقط خودمان بخواهیم بلکه که پایان راه فردای روشن ما باشد.

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • 25
  • ثور
  • 1405
  • 15
  • May
  • 2026
  • 28
  • ذو القعدة
  • 1447

عضویت در کانون